رهبر انقلاب صبح دیروز از نمایشگاه کتاب تهران دیدن و با حضور در غرفههای
ناشران با آنها گفتوگو کردند و به تورق کتابهای مختلف پرداختند. به گزارش
تسنیم، رهبر معظم انقلاب با حضور در غرفه انتشارات بینالملل، برخی
کتابهای این ناشر را تورقی کردند و در پاسخ به توضیحات ناشر درباره کتاب
«زینب؛ فریاد فریادمند» اثر آنتوان بارا، فرمودند: نویسنده مسیحی عنوان
بسیار زیبایی برای این کتاب انتخاب کرده است. زمانی که ناشر به ایشان گفت
نویسنده مسیحی پس از رونمایی از کتاب یک نسخه از آن را به ایشان هدیه کرده
است و در ابتدای آن نیز جملاتی را نوشته است، رهبری فرمودند: بسیار جالب
است. مجموعه آثار صحابه پیامبر و عالم ربانی از دیگر آثار انتشارات
بینالملل بود که رهبر انقلاب این کتابها را تورق کردند و فرمودند:
کتابهای ارزشمندی است. رهبر انقلاب همچنین در بازدید از غرفه شهید ابراهیم
هادی، از مسؤول غرفه درباره میزان استقبال جوانان از کتابهای منتشر شده
توسط این ناشر که عمدتا درباره شهدای دوران دفاع مقدس است، پرسیدند که
غرفهدار گفت: نسبتا این کتابها مخاطبانی دارند اما عمده جوانان به دنبال
کتابهای منتشر شده با موضوع شهدای علمی و شهدای مدافع حرم هستند. رهبر
انقلاب همچنین در بازدید از غرفه فرهنگ معاصر کتابهایی همچون «چین» اثر
هنری کیسینجر، فرهنگ معاصر عربی ـ فارسی، آسمان جان و مجموعه کتابهای
نصرالله پورجوادی را تورق و آن کتابها را از نشر فرهنگ معاصر خریداری
کردند. از طرفی بازدید رهبر انقلاب از غرفههای 3 انتشارات «نی»، «ثالث» و
«ققنوس» با حاشیههای جالب توجهی همراه بود. رهبر معظم انقلاب با حضور در
غرفه انتشارات «نی»،کتابهای «حکمت، معرفت و سیاست در ایران»، « فرهنگ
پسامدرن»، «تفسیرهای جدید بر فیلسوفان سیاسی مدرن»، «تاریخ فلسفه سیاسی»،
«کینکاس بوربا»، «شرلی»،
«نواندیشان ایرانی؛ تاریخچه اندیشه سیاسی غرب» و «تضاد دولت و ملت، نظریه
تاریخ و سیاست در ایران» را تورق کردند. ایشان همچنین پس از معرفی کتاب
جنبش دانشجویی پلیتکنیک ایران اظهار داشتند که چرا از واژه «پلی تکنیک» به
جای «امیر کبیر» استفاده شده است؟ همچنین حجتالاسلام رشاد، رئیس پژوهشگاه
فرهنگ و اندیشه اسلامی درباره بازدید ایشان از این غرفه گفت: در ابتدای
بازدید توضیحاتی درباره دانشنامه فاطمی خدمت ایشان بیان کردم. البته ما
دانشنامه را پیش از این خدمت رهبری ارسال کرده بودیم که ایشان فرمودند کتاب
را تورقی کردهاند اما هنوز فرصت مطالعه آن را نیافتهاند اما اینکه
براساس تعالیم حضرت زهرا (س) و نوع زندگی ایشان یک سبک زندگی تعریف
کردهایم، قدم با ارزشی است. در این بازدید کارکنان این غرفه، انگشتری
فیروزهای را تقدیم رهبر انقلاب کردند. همچنین در خلال بازدید، برخی
مسؤولان غرفهها از رهبر انقلاب چفیههایی را هدیه گرفتند. حضرت آیتالله
خامنهای در بازدید از راهروی 20 در غرفه شهید زینالدین احوال مادر شهید
را جویا شدند و درباره شهدای زینالدین فرمودند: زینالدینها شهدای شاخصی
بودند.
این روزها 3 دانشگاه مهم کشور درگیر حاشیه هستند و هر کدام به نوعی باعث
ایجاد حواشی گوناگونی هم برای دانشجویان در حال تحصیل در این دانشگاهها و
هم برای مدیران و کادر دانشگاهها شده است. حواشی که برخی از آنها با ورود
به مرحله اعتراض و تجمع، وارد فاز تازهای شدهاند. از یک سو تعداد زیادی
از دانشجویان دانشگاه علوم اقتصادی در اعتراض به طرح ادغام با دانشگاه
خوارزمی ضمن برگزاری تجمعاتی خواستار رسیدگی فوری مدیران دانشگاه به این
موضوع شدند و از طرف دیگر رئیس فعلی دانشگاه امیرکبیر در حالی اخبار
محکومیت خود مبنی بر انفصال موقت از خدمت و پرداخت جریمه مالی ۷۱۰هزار
دلاری را تکذیب میکند که احکام صادرشده از سوی دیوان محاسبات بر قطعی بودن
این احکام تأکید دارد.
برداشت اول: تعلیق 6 هفتهای کلاس
طی روزهای گذشته برای چندمین بار دانشجویان دانشگاه علوم اقتصادی به نشانه
اعتراض به ادغام یک شبه و غیرقانونی دانشگاهشان با دانشگاه خوارزمی، دست
به تجمعی حداکثری مقابل وزارت علوم، تحقیقات و فناوری زدند. روز نوزدهم
اردیبهشتماه بیش از 600 دانشجو، به جای حضور سر کلاس درس، مقابل ساختمان
مرکزی وزارت علوم جمع شدند تا با حضور خود ادعای سبحاناللهی، سرپرست
غیرقانونی دانشگاه خوارزمی و فرهادی، وزیر علوم مبنی بر اینکه تعداد
معترضان به این ادغام تنها 50 نفر است را رد کرده و اتحادشان را بار دیگر
به مدیران ثابت کنند. البته در پایان این تجمع 6 ساعته مقرر شد طی یکی دو
روز آینده جلسهای با حضور 3 نفر از نمایندگان مجلس، 3 نفر از نمایندگان
دانشجویان و مدیران وزارت علوم تشکیل و موضوع موردنظر دانشجویان، بررسی
شود.
برداشت دوم: یک کلام، لغو ادغام والسلام
علاوه بر این، تجمع دانشجویی حواشی دیگری را هم به همراه داشت. در این
تجمع دانشجویان با سر دادن شعارهایی چون «خواسته ما یک کلام، لغو ادغام
والسلام» خواستار حضور سبحاناللهی در جمع معترضان و پاسخدهی وی شدند. این
در حالی است که سبحاناللهی درباره ادغام از خود سلب مسؤولیت کرده و گفته
است: تصمیمگیری با من نبوده و با اشاره به ابلاغیه مورخ 16/1/94 به شماره
پیگیری 6358076 که در آن به صراحت آمده است براساس توافق فیمابین آن
دانشگاه (خوارزمی) و دانشگاه علوم اقتصادی با الحاق موافقت شده است، خطاب
به دانشجویان بیان داشت: «شما معنی کلمهها را نمیفهمید.» که با اعتراض
دانشجویان مواجه شد.
پیگیری شکایت در دیوان عدالت اداری
با توجه به این اتفاقات دانشجویان علوم اقتصادی بیش از پیش بر احقاق حق
خود مصر بوده و نه تنها با تحریم کلاس درس، بلکه با پیگیری شکایت به دیوان
عدالت اداری و سازمان بازرسی کشور، خواستار بازپسگیری دانشگاه خود و اجرای
مصوبه شورایعالی اداری سال 83 درباره دانشگاه خود هستند.
حاشیه در دانشگاه امیرکبیر
اما حواشی دانشگاهی که این روزها بر فضای جامعه دانشگاهی سیطره دارد تنها
به ادغام یکشبه دانشگاه علوم اقتصادی ختم نشده و تا مرز دانشگاه امیرکبیر
هم پیشرفت داشته است. این روزها دانشگاه امیرکبیر هم از ناحیه رئیس این
دانشگاه دچار حاشیه شده است. سیداحمد معتمدی، رئیس دانشگاه صنعتی امیرکبیر
به دلیل تخلفات مالی از خدمت منفصل شده اما همچنان با وجود قطعی بودن حکم
صادره از سوی دیوان محاسبات خبر محکومیت خود را تکذیب میکند! در چند روز
گذشته برخی رسانهها خبری را مبنی بر تخلفات مالی رئیس دانشگاه صنعتی
امیرکبیر منتشر کردند که با حکم دیوان محاسبات کشور در زمان ریاست بر
سازمان پژوهشهای علمی و صنعتی به انفصال از خدمت محکوم شده است.
مفقود شدن 25 تریلی مواد شیمیایی
به گزارش تسنیم، سیداحمد معتمدی در سال 1376 بهعنوان رئیس وقت سازمان
پژوهشهای علمی و صنعتی با سهمیه ارزی وزارت علوم و ریالی سازمان پژوهشهای
علمی و صنعتی 500هزار کیلوگرم (25 تریلی) مواد شیمیایی اکسیدتیتان و
مونوپنتاتریول (مواد کاربردی در رنگسازی) را با ادعای استفاده برای
طرحهای تاییدی سازمان مزبور وارد کشور کرد. وی برخلاف این ادعا مواد
وارداتی را در بازار آزاد به فروش رساند اما براساس نظریه رسمی اداره حقوقی
سازمان پژوهشهای علمی و صنعتی هیچ مدرکی دال بر ورود این کالا به انبار
سازمان یا فروش و گشایش اعتبار وجود ندارد.
محکومیت قطعی معتمدی
در ادامه رسیدگی به این تخلف مالی، پروندهای تشکیل شد که منجر به محکومیت
معتمدی و شریک جرم وی (معاون وقت اداری مالی سازمان) شد که این 2 نفر پس
از کش و قوس فراوان، سال گذشته به حکم صادره اعتراض کردند اما دادگاه
تجدیدنظر در نهایت حکم هیأت دوم مستشاری دیوان را تایید کرد. براساس این
حکم که در تاریخ 18 فروردین 1394 صادر شده، سیداحمد معتمدی به انفصال موقت
از خدمت و جریمه نقدی 710هزار دلار آمریکا (یا معادل ریالی بهنرخ رسمی
روز) محکوم شد. همچنین قاسم جعفری، عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای
اسلامی گفته است: حکم دیوان محاسبات درباره رئیس کنونی دانشگاه صنعتی
امیرکبیر علیالقاعده باید اجرا شود.
دود حواشی در چشم دانشجویان
جالب اینجاست که رئیس دانشگاه امیرکبیر با وجود تایید رأی از سوی مراجع
ذیصلاح همچنان از تمکین قانون طفره میرود و باید این نکته را در نظر داشت
که وجود چنین مباحثی در مراکز علمی و آموزشی تنها باعث هرز رفتن انرژی
دانشجویان و تمرکز بر مواردی میشود که در درجه چندم اولویت هستند. این
موضوع به طور حتم موتور پیشرفت دانشگاهها را سردتر کرده و از انگیزههای
تحصیلی دانشجویان میکاهد. فضای دانشگاه و موسسات پژوهشی باید با مدیریت
صحیح به سمت دانشپژوهی هدایت شود اما در حال حاضر کش و قوسهای ایجاد شده
در دانشگاههای گوناگون که یا ریاست دانشگاه از قانون تمکین نمیکند یا
اداره دانشگاه همچنان با سرپرست انجام میشود علاوه بر تصمیمگیری برای
ادغام بدون نظرسنجی از دانشجویان، فضای دانشگاهها را از تمرکز بر مباحث
علمی دور کرده است.
حسین قدیانی: ناظر بر سخن رئیس قوه مجریه مبنی بر آنکه
«آموزشوپرورش باید از دولتی بودن خارج شود» حرفها میتوان زد. هم الان
مدارس فراوانی هست که با سرمایه بخش خصوصی توسط همین بخش اداره میشود و
هیچکس هم متعرض ایشان نیست مگر آنکه حداقلی از صلاحیت را هم نداشته باشند.
معالاسف سخن فوقالذکر، حرف دیگری دارد میزند، یعنی استفاده از امکان
دولت و سرمایه ملت به نفع بخش خصوصی! آیا مدرسهای را که «سرمایه ملی» است و
در آن، آموزشوپرورش به تاکید قانون اساسی باید به صورت رایگان باشد،
میتوان به بخش خصوصی واگذار کرد؟! همان قانون اساسی که اصل 44 را در میان
اصول خود دارد، دولت را مکلف کرده بر آموزشوپرورش رایگان! آقایان گمان
کنم معنای خصوصیسازی را اشتباه گرفتهاند! خصوصیسازی هرگز به این معنا
نیست که هر جا قانون، تکلیفی روی دوش دولت گذاشت، دولت هم لطف(!) کند و این
تکلیف قانونی را بگذارد روی دوش این و آن! شانه خالی کردن از بار تکلیف،
آن هم تکلیف به این مهمی، که نشد اجرای اصل 44! آخر این چه تدبیری است که
هر جا دیدیم پول و پلهای در کار نیست اما وظیفه و تکلیفی روی دوش هست،
واگذارش کنیم به بخش خصوصی اما هر کجا دیدیم برای دولت نان دارد، آن را
دودستی و محکمتر از قبل بچسبیم؟! یعنی همین مانده بود که بچههای این مرز و
بوم برای آموزشوپرورش و یاد گرفتن 32 حرف الفبا هم سرشان را مقابل بخش
خصوصی خم کنند! اینجا قانون اساسی دولت را مکلف به آموزشوپرورش رایگان
کرده که دقیقا این سرخم کردن اتفاق نیفتد و عزت بچههای مملکت حفظ شود.
توصیه ما به دولت، توصیه به اجرای درست تکالیف قانونی است و الا
«آموزشوپرورش باید از دولتی بودن خارج شود» حرفی در همان مایههاست که
دیروز خانم ابتکار گفت: «مردم باید با ریزگردها کنار بیایند»! آیا مردم
قرار است امروز با ریزگردها کنار بیایند و فردا با آموزشوپرورشی که از صدر
تا ذیل پولی باشد و دست بخش خصوصی! واقعا اگر قرار است هر آنچه روی دوش
قوه مجریه بهعنوان تکلیفی قانونی گذاشته شده، واگذار به این و آن شود و
اگر قرار است مجریان قانون، اینگونه و با این ابیات و ادبیات با مردم سخن
بگویند، اساسا چرا مردم در روز انتخابات، رئیسجمهور تعیین میکنند! و اگر
قرار است هم پول و هم قدرت دست دولت باشد لیکن تکالیف و وظایف یکی یکی
واگذار شود، پس رئیسجمهور در خانه ملت سوگند میخورد برای انجام دقیقا
کدام تکلیف و مشخصا کدام وظیفه؟! آن را که دشمن میگوید نداشته باش، واگذار
کنیم به «بخش اجنبی» و آنقدر هم شدید و غلیظ واگذار کنیم که جناب جان کری
از «بازرسی ابدی» سخن بگوید، آن را هم که قانون ما را مکلف به اموری کرده،
گاه بگوییم نمیشود، نمیتوانیم، همین است که هست و گاه بگوییم باید از
شمار تکالیف دولت خارج شود، به نظر میرسد نوع خاصی از «تدبیر» باشد که فقط
و فقط در دولت «تدبیر و امید» مشاهده میشود! همین جا تا بحث واگذاری گرم
است، خوب است اشاره کنم به موضوع واگذاری 2 تیم ملی و مردمی آبی و قرمز.
صدالبته خصوصیسازی در امر ورزش پدیده مهم و مبارکی است اما استقلال و
پرسپولیس نه 2 باشگاه با 2 رنگ متفاوت و احیانا چندتایی طرفدار، بلکه در
ردیف سرمایههای ملی همین مردمند که با اندکی اغراق قابل عفو، هر کدام نیمی
از ملت را هوادار خود میبینند. واقعاً آیا پسندیده است که شب بخوابیم و
صبح بلند شویم و بفهمیم به بهانه خصوصیسازی در ورزش، ملت، دریبل دوطرفه
خورده و استقلال افتاده دست فلانی و پرسپولیس هم دست بهمانی، چون احیاناً
فقط پول زیادی دارند؟! اگر قاعده خصوصیسازی در ورزش، فقط و فقط یک استثنا
داشته باشد، قطعاً این استثنا شامل 2 تیم محبوب قرمز و آبی است. متأسفانه
به نظر میرسد اینجا هم بیش از آنکه فیالواقع بحث خصوصیسازی مطرح باشد،
بحث این مطرح است که وزارت ورزش بنا به هر دلیل، حال و حوصله پاسخگویی به
هواداران پرشور این دو تیم را ندارد و احساس میکند استقلال و پرسپولیس هم
حکایت آموزشوپرورش تکلیفی است که همان به روی دوش این و آن سوار باشد، نه
دولت!
اساسا دولتمردی یعنی خدمتگزاری... پس اگر آقایان مشکل با خدمت دارند و
خیلی دربند تکلیف و وظیفه و پاسخگویی نیستند، چطور است این سطر را به مزاح
برگزار کنیم و پیشنهاد دهیم کل دولت را به بخش خصوصی واگذار کنیم! من البته
قبول دارم دولت بویژه دولت فعلی بسیار فربه است و باید تحت یک رژیم درمانی
منظم و منضبط لاغر شود اما با تنبلی و فرار از کار و انداختن تکالیف
قانونی روی دوش این و آن، هیچ دولتی لاغر نشده، دولت فعلی هم هکذا! همین
چندی پیش بود که گفته شد «دلالان تحریم بهتر است فکر شغل دیگری باشند»! با
گوینده این جمله به جد موافقم! به هیچوجه زیبنده نیست از همان تحریم که
برای ملت ضرر و خسران به بار آورده، نردبان رسیدن به دنیا و مافیها
بسازیم... اما کاش این دلالی را همان بخش خصوصی انجام میداد تا پرزیدنت
مؤدب و باهوش آمریکا در آن جمله قصار معروفش، این همه به صراحت از «دلال
تحریم» رونمایی نمیکرد! عوض کردن شغل... آری! برای کسانی که در شغلشان،
حالا هر شغلی، حاضر به انجام وظیفه و پاسخگویی نیستند، پیشنهاد خوبی به نظر
میرسد!
رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار هزاران نفر از معلمان سراسر کشور:
من موافق مذاکره زیر شبحِ تهدید نیستم. مسئولان سیاست خارجی و مذاکره کنندگان باید خطوط قرمز و اصلی را به دقت رعایت کنند.
به گزارش پایگاه اینترنتی بسیج، حضرت امام خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز (چهارشنبه) در دیدار وزیر و مسئولان آموزش و پرورش و جمع زیادی از معلمان سراسر کشور ضمن تبیین جایگاه بی بدیل آموزش و پرورش و همچنین نقش بسیار مهم و تأثیرگذار معلم در تربیت نسلی با ایمان، دانا، روشن بین، دارای اعتماد به نفس، پرنشاط و امیدوار، تحقق چنین اهداف والایی را در گرو اجرای منسجم و کامل سند تحول بنیادین آموزش و پرورش دانستند و تأکید کردند: مسئولان دولت بویژه مسئولان اقتصادی باید نسبت به آموزش و پرورش و مسائل معیشتی معلمان نگاه ویژه و فراتر از دستگاههای دیگر داشته باشند و بدانند هرگونه هزینه در این مجموعه، سرمایه گذاری برای آینده و ایجاد ارزش افزوده است.
ایشان همچنین با اشاره به تهدیدهای اخیر مقامات رسمی آمریکا همزمان با برگزاری مذاکرات هسته ای تأکید کردند: من موافق مذاکره زیر شبحِ تهدید نیستم. مسئولان سیاست خارجی و مذاکره کنندگان باید خطوط قرمز و اصلی را به دقت رعایت کنند و همزمان با ادامه مذاکرات، باید از عظمت و هیبت ملت ایران نیز دفاع کنند و زیر بار هیچ تحمیل، زور، تحقیر و تهدیدی نروند.
رهبر انقلاب اسلامی در ابتدای سخنان خود با گرامیداشت خاطره شهید آیت الله مطهری، مهمترین ویژگی ایشان را، معلم بودن همراه با اخلاص و تلاش خستگی ناپذیر دانستند و با اشاره به نقش بی بدیل آموزش و پرورش در ساختن آینده کشور، گفتند: در آموزش و پرورش، معلم کانونی ترین و تأثیرگذارترین نقش را در شکل دهی شخصیت فکری و روحی دانش آموزان و نسل آینده کشور دارد به گونه ای که حتی پدر و مادر و محیط زندگی چنین تأثیرگذاری بر دانش آموز ندارند.
حضرت آیت الله خامنه ای افزودند: با توجه به جایگاه آموزش و پرورش و معلمان در آینده کشور، هرگونه هزینه در این بخش، در واقع سرمایه گذاری است.
ایشان با تأکید بر اینکه باید با چنین نگاهی، برای اقتصاد آموزش و پرورش برنامه ریزی شود، به نقش معلم در تربیت انسانهای بزرگ و شخصیت های برجسته اشاره کردند و گفتند: وظیفه معلم تربیت نسلی با ایمان، دانا، دارای اعتماد به نفس، امیدوار به آینده، با نشاط، روشن بین، با اراده و دارای سلامت جسمی و روحی است.
رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: وظیفه معلم در واقع ایجاد جامعه انسانی برتر و والاتر است که در امتداد وظیفه انبیاء یعنی تعلیم و تزکیه است.
حضرت امام خامنه ای محقق شدن رسالت واقعی معلمان را نیازمند الزاماتی دانستند و گفتند: یکی از این الزامات توجه به مسئله معیشت معلمان است. مسئولان دولتی بویژه مسئولان اقتصادی باید با وجود محدودیت ها، نگاه ویژه ای به آموزش و پرورش و معلمان داشته باشند و آن را در مسائل اولویت دار خود قرار دهند.
ایشان با تأکید بر اینکه اگر درخصوص مسئله معیشت معلمان غفلت شود، دشمن سوءاستفاده خواهد کرد، افزودند: البته معلمان انسانهای مؤمن، نجیب و هوشیاری هستند و متوجه توطئه های دشمنان و افراد کینه توز نسبت به نظام اسلامی هستند که می خواهند به بهانه معیشت معلمان شعارهای فتنه گرانه و خطی و سیاسی مطرح و برای نظام دردسر درست کنند.
رهبر انقلاب اسلامی، موضوع دانشگاه فرهنگیان را نیز از جهت آنکه جذب و آموزش معلمان از طریق آن انجام می شود، بسیار مهم دانستند و تأکید کردند: همه فرآیندها در این دانشگاه بویژه بررسی صلاحیت ها برای جذب معلمان، محتوای دروس و انتخاب اساتید و اعضای هیأت علمی باید سالم و مطابق با معیارهای اسلام و انقلاب باشد.
حضرتامام خامنه ای با اشاره به سند تحول بنیادین آموزش و پرورش، و تأیید آن از جانب کارشناسان زبده و برجسته، افزودند: لازمه نتیجه بخش بودن این سند، اجرای منسجم و کامل مواد آن است و اگر بخشی از سند تحول بنیادین در آموزش و پرورش اجرایی شود و بخش دیگری مورد غفلت قرار گیرد، این سند تأثیرگذار نخواهد بود و تحولی رخ نخواهد داد.
ایشان لزوم آشنا کردن بدنه آموزش و پرورش و معلمان با مطالبات این سند را مورد تأکید قرار دادند و گفتند: در این خصوص دستگاههای تبلیغاتی بویژه صدا و سیما باید به کمک آموزش و پرورش بیایند.
رهبر انقلاب اسلامی استفاده از ظرفیت برنامه ششم که انشاالله بر اساس
سیاست های کلی در آینده تدوین خواهد شد، و نگاه ویژه در این برنامه به سند
تحول بنیادین آموزش و پرورش را ضروری برشمردند و خطاب به مسئولان آموزش و
پرورش تأکید کردند: مراقب باشید برنامه های سطحی و روزمره جایگزین تحول
بنیادین در آموزش و پرورش نشود.
حضرت آیت الله خامنه ای شرایط کشور را مهیا و آماده برای تحول اساسی در
آموزش و پرورش دانستند و گفتند: امروز خوشبختانه کشور دارای ثبات و امنیت
است و مسئولان دولتی با علاقه مندی مشغول کار هستند و در چنین شرایطی،
زمینه برای کیفی کردن آموزش و پرورش و رساندن آن به نقطه مطلوب فراهم است.
ایشان در پایان این بخش از سخنان خود با تجلیل مجدد از معلمان گفتند: من از همین جا به همه معلمان سراسر کشور سلام و درود می فرستم.
رهبر انقلاب اسلامی بخش دوم سخنان خود را به موضوع نحوه برخوردهای اخیر
مقامات رسمی امریکا با ملت ایران، همزمان با مذاکرات هسته ای، اختصاص
دادند و نکات مهمی را بیان کردند.
حضرت امام خامنه ای ابتدا به یک واقعیت انکارناپذیر اشاره کردند و گفتند: در طول 35 سال گذشته، دشمنان نظام اسلامی با وجود رجز خوانی های فراوان، اما همواره متوجه عظمت و هیبت ملت ایران و نظام جمهوری اسلامی بودند.
ایشان تأکید کردند: این هیبت و عظمت، متوهمانه نیست بلکه واقعی است زیرا کشور بزرگ ایران با جمعیتی بیش از هفتاد میلیون، دارای سابقه فرهنگی و تاریخی اصیل و عمیق و شجاعت و عزم مثال زدنی است.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه این ملت همواره از هویت و شخصیت خود
دفاع کرده است خاطرنشان کردند: در هشت سال دفاع مقدس، همه قدرتهای جهان
تلاش کردند تا این ملت را به زانو درآورند اما نتوانستند، بنابراین باید
این عظمت و هیبت را حفظ کرد.
حضرت آیت الله خامنه ای افزودند: به اذعان آشکار و پنهان بسیاری از
مسئولان سیاسی کشورهای گوناگون، اگر تحریم ها و فشارهای کنونی بر ضد ملت
ایران، علیه هر کشور دیگری اعمال می شد، آن کشور منهدم می شد اما جمهوری
اسلامی ایران مقاوم و استوار ایستاده است.
ایشان تأکید کردند: این مسائل، موضوعات کوچکی نیستند، ولی تبلیغات جهانی همواره تلاش داشته است مردم کشورهای مختلف از واقعیات ایران مطلع نشوند اما بسیاری از ملتها نیز این واقعیات را می دانند و مسئولان سیاسی دنیا هم به خوبی به این واقعیات واقف هستند اگر چه بر زبان نمی آورند و بگونه ای دیگر سخن می گویند.
رهبر انقلاب اسلامی بعد از بیان این مقدمه خطاب به مسئولان کشور بویژه مسئولان سیاست خارجی و همچنین نخبگان جامعه گفتند: بدانید، اگر یک ملتی نتواند از عظمت و هویت خود در مقابل بیگانگان دفاع کند، قطعاً تو سری خواهد خورد، بنابراین باید قدر هویت و شخصیت ملت را دانست.
حضرت امام خامنه ای با اشاره به تهدید نظامی دو مقام رسمی آمریکا در روزهای اخیر و همزمان با مذاکرات هسته ای، افزودند: مذاکره در زیر شبح تهدید معنایی ندارد و ملت ایران مذاکره زیر سایه تهدید را بر نمی تابد.
ایشان با اشاره مجدد به اظهارات مقامات رسمی آمریکا در روزهای اخیر که گفته بودند اگر چنین شرایطی پیش آید ما حمله نظامی می کنیم، خطاب به دولتمردان آمریکایی گفتند: اولاً غلط می کنید. ثانیاً همانطور که در زمان رئیس جمهور قبلی آمریکا هم گفتم، دوران بزن و در رو تمام شده است و ملت ایران کسی را که بخواهد به او تعرض کند، رها نخواهد کرد.
رهبر انقلاب اسلامی بار دیگر با تأکید بر اینکه همه مسئولان بویژه مذاکره کنندگان باید به این موضوع توجه داشته باشند، افزودند: مذاکره کنندگان هسته ای همواره باید خطوط قرمز و اساسی مد نظرشان باشد و انشاءالله از این خطوط عبور نخواهند کرد.
حضرت امام خامنه ای خاطرنشان کردند: این، قابل قبول نیست که همزمان با مذاکرات، طرف مقابل دائماً تهدید کند.
ایشان افزودند: آمریکاییها نیازشان به مذاکره اگر بیشتر از ما نباشد، کمتر نیست. ما تمایل داریم که مذاکرات به سرانجام برسد و تحریم ها برداشته شوند اما این بدان معنا نیست که اگر تحریم ها برداشته نشوند، ما نمی توانیم کشور را اداره کنیم.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: اکنون برای همه در داخل ثابت شده است که اینگونه نیست که حل مشکلات اقتصادی کشور وابسته به رفع تحریم ها باشد بلکه مشکلات اقتصادی باید با تدبیر و اراده و توانایی های خودمان حل شوند، چه تحریم ها باشند و چه نباشند.
حضرت امام خامنه ای خاطرنشان کردند: البته اگر تحریم ها نباشد، شاید حل مشکلات اقتصادی راحت تر باشد اما در صورت ادامه تحریم ها نیز، حل مشکلات امکان پذیر است.
ایشان با تأکید بر اینکه موضع جمهوری اسلامی نسبت به مذاکرات هسته ای چنین موضعی است، در بیان دلیل نیاز بالای دولت امریکا به مذاکرات کنونی، گفتند: آنها برای آنکه در کارنامه خود یک نقطه اساسی مطرح کنند، بشدت نیازمند این هستند که بگویند «ما ایران را سر میز مذاکره آوردیم و برخی موضوعات را به او تحمیل کردیم!».
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: با مذاکراتی که زیر شبح تهدید باشد، موافق نیستم.
حضرت امام خامنه ای خطاب به تیم مذاکره کننده افزودند: به مذاکره با رعایت خطوط اص
لی ادامه دهید و اگر در این چارچوب به توافق هم رسیدید اشکالی ندارد اما به هیچ وجه زیر بار تحمیل، زور، تحقیر و تهدید نروید.
ایشان با تأکید بر اینکه امروز دولت امریکا، بی آبروترین دولت در جهان است، یک دلیل آن را حمایت صریح امریکا از جنایات دولت آل سعود در یمن دانستند و گفتند: دولت آل سعود بدون هیچ توجیهی و تنها با این بهانه که چرا مردم یمن فلان شخص را برای ریاست قبول ندارد، سرگرم کشتار مردم بیگناه و زنان و کودکان در یمن هستند و امریکاییها نیز از این جنایت عظیم پشتیبانی می کنند.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه امریکا در میان ملتهای منطقه هیچ آبرویی ندارد، خاطرنشان کردند: امریکاییها بدون آنکه خجالت بکشند، از کشتار مردم یمن حمایت می کنند اما ایران را که به دنبال کمک دارویی و مواد غذایی به مردم یمن است، متهم به دخالت در این کشور و ارسال سلاح می کنند.
حضرتامام خامنه ای افزودند: ملت مبارز و انقلابی یمن نیازی به سلاح ندارد زیرا همه مراکز نظامی و پادگانها را در اختیار دارد، آنها به دلیل محاصره دارویی و غذایی و انرژی که شما ایجاد کردید نیازمند کمک های انسانی هستند ولی شما حتی اجازه ورود هلال احمر را نیز نمی دهید.
حضرتامام خامنه ای با تأکید بر اینکه راهی را که ملت ایران انتخاب
کرده است، راه متین، مستحکم و خوش عاقبتی است، گفتند: به توفیق الهی و به
کوری چشم دشمنان، این راه به نتایج خود خواهد رسید و همه خواهند دید که
دشمنان نخواهند توانست اهداف شوم خود را در مورد ملت ایران، عملی کنند.
پیش از بیانات رهبر انقلاب اسلامی، آقای فانی وزیر آموزش و پرورش با گرامی
داشت یاد و خاطره شهیدان رجایی، باهنر و مطهری و همچنین هفته معلم،
خاطرنشان کرد: تشکیل ستاد اجرایی و تهیه نقشه راه سند تحول بنیادین نظام
آموزش و پرورش، افزایش اردوهای دانش آموزی راهیان نور، اجرای حفظ موضوعی
قرآن کریم در مدارس، افزایش اردوهای تربیتی و پرورشی به منظور آموزش سبک
زندگی ایرانی اسلامی، برگزاری المپیادهای ورزشی درون مدرسه ای با تکیه بر
سه اصل «تحصیل، تهذیب و ورزش»، توجه ویژه به دانش آموزان مناطق محروم،
اصلاح رویکرد برنامه های درسی مبتنی بر سیاست های جمعیتی و اقتصاد
مقاومتی، افزایش مشارکت خیرین مدرسه ساز و ارتقای توانمندیهای معلمان از
جمله اقدامات وزارت آموزش و پرورش در دوره جدید بوده است.
ای فلک قدر که باشد خوشه چینت آفتاب خاک راهت ذرهء خورشید بینت آفتاب
آسمان عشقی وقدر تو میداند خدا زاهد شب، تاسحر اندوگینت آفتاب
تو یگانه مرد و یکتا آفتابی ای علی ورنه می گفتم که باشد هم قرینت آفتاب!
از گدایان رو نگردانیده ای در عمر خویش فاش گویم ای گدای ره نشیت آفتاب
از کدامین قومی ای خرما به دوش نیمه شب!؟ می تراود خوشه خوشه از جبینت آفتاب!
درقدیر آمد ندایی کای محمد(ص)با توام جانشینت،جانشینت،جانشینت آفتاب
شاعر: استاد عزیز بیرانوند
منبع : گرین غم
جایگاه مولیالموحدین امیرالمؤمنین امام علیبن ابیطالب(ع) در میان امت اسلام جایگاهی بس رفیع و والاست. برای آن حضرت(ع) از سوی خداوند و پیامبر مکرم اسلام (ص) القاب بسیاری مطرح شده که هر یک بیانگر ابعاد شخصیتی اوست. یکی از القاب آن حضرت(ع) پدر امت است که پیامبر(ص) ایشان را بدان مفتخر کرده است. نویسنده در این مطلب به این جنبه از ابعاد شخصیتی آن حضرت(ع) پرداخته است.
صابر محمدینیا:
دلالتهای واژه «پدر»
پدر
در زبان فارسی به مردی گفته میشود که از او فرزندی به وجود آمده باشد.
(فرهنگ فارسی، ج 1، ص 706، «پدر») پدر در زبان فارسی افزون بر اطلاق بر پدر
حقیقی انسان، به کسی که موجب اصلاح و ظهور چیزی باشد نیز گفته میشود.
چنانکه راغب اصفهانی در فرهنگنامه قرآنی خویش مینویسد: الاب الوالد، و
یسمی کل من کان سببا فی ایجاد شیء او اصلاحه او ظهوره ابا... و روی انه(ص)
قال لعلی(ع) انا و انت ابوا هذه الامه؛ از همین رو به پیامبر(ص) و
امیرمؤمنان علی(ع) پدران امت اطلاق شده است و پیامبر(ص) میفرماید:انا و
علی ابوا هذه الامه؛ من و علی پدران این امت هستیم. (عیون اخبارالرضا(ع)، ج
2، ص 86؛ عللالشرائع، ج 1، ص 128)
بر همین اساس به عمو و جد پدری نیز پدر اطلاق میشود. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص 57، ذیل واژه «ابا»)
از
آیه 78 سوره حج به دست میآید که اب به عنوان پدر معنوی نیز مطرح است.
خداوند میفرماید: مله ابیکم ابراهیم هو سماکم المسلمین من قبل؛ آیین
پدرتان ابراهیم نیز چنین بوده است. او بود که قبلا شما را مسلمان نامید. پس
اب به معنای پدر معنوی نیز به کار میرود؛ چنانکه کاتولیکها نیز پاپ که
مقام ارشد کلیسا را پاپا و بابا و پدرمقدس میدانند؛ زیرا پاپ همان پاپا و
بابا و پدر است.
البته در ادبیات و فرهنگ عربی، با استفاده از واژههای
«والد» و «اب» فرق میان پدر حقیقی از پدر معنوی در لفظ نیز مراعات شده است.
در کاربردهای قرآنی همواره سعی شده تا این فرق دیده شود. از همین رو در
بیان احکام والد و مولود (پدر و فرزندی) واژه والد و والدین و مولودله به
کار گرفته شود تا معلوم شود این احکام اختصاص به پدر حقیقی (والد) دارد. به
عنوان نمونه درباره وجوب نفقه و شیردهی و ارث، واژه والد و مولود به کار
میرود. (بقره، آیات 215، 233؛ لقمان، آیه 33)
همچنین در بیان احکام و
حقوق پدر و فرزندی نیز واژگان والد و والدین به کار گرفته شده است و خداوند
احکامی چون احسان و اکرام و مانند آن را به والدین اختصاص میدهد. (بقره،
آیات 83 و 233؛نساء، آیات 7 و 33 و 36و 135؛ انعام، آیه 151؛ اسراء، آیه
23)
از آیات قرآن به دست میآید که «آزر» پدر حضرت ابراهیم(ع) نیست.
بلکه عمو یا جد اوست و طبق گفته روایات امامیه، «آزر» جد مادری یا عموی
ابراهیم(ع) است. (مجمعالبیان، ج 4-3، ص 497) از همین رو واژه «اب» نسبت به
او به کار رفته است. علت اطلاق ابوت به آزر برای آن است که «آزر» سرپرستی و
تربیت او را در کودکی پس از وفات «تارخ» پدر حضرت ابراهیم(ع) به عهده
گرفته بود.
دلیل قرآنی این که آزر، پدر حقیقی حضرت ابراهیم(ع) نیست؛
دعای حضرت ابراهیم(ع) نسبت به والد خویش در هنگام پیری است؛ قرآن نقل
میکند که آن حضرت(ع) از خداوند چنین درخواست میکند: ربنا اغفر لی ولوالدی
وللمومنین یوم یقوم الحساب؛ پروردگارا، روزی که حساب برپا میشود، بر من و
پدر و مادرم و بر مؤمنان ببخشای.» (ابراهیم، آیه 41)
در حالی که خداوند
به سبب بتپرستی آزر، آن حضرت را نهی کرده از اینکه نسبت به او دعای
استغفار کند و آن حضرت(ع) به سبب وعدهای که در آغاز به آزر داده بود،
برایش استغفار میکند، ولی سپس از آن تبری میجوید؛ زیرا کافر بوده و کافر
از دنیا رفته است. (انعام، آیه 74؛ توبه، آیه 114؛ مریم، آیات 42 تا 45)
علامه
طبرسی مینویسد: علمای ما با استدلال به این آیه شریفه بر آنند که پدر و
مادر حضرت ابراهیم توحیدگرا بودند؛ چرا که آن پیامبر بزرگ، از آفریدگار
هستی برای آنان بخشایش و آمرزش میخواهد.
و اگر آنان کفرگرا و ستمپیشه
بودند، آن حضرت اینگونه برایشان دعا نمیکرد. مگر نه اینکه قرآن نشانگر
اعلان بیزاری او از عمویش «آزر» است. (مجمعالبیان، ذیل آیه 41 سوره
ابراهیم)
علامه طباطبایی نیز در المیزان مینویسد: این آیه دلالت دارد
بر اینکه ابراهیم فرزند آزر مشرک نبوده، زیرا در این آیه برای پدرش طلب
مغفرت کرده است، در حالی که خودش سنین آخر عمر را میگذرانده و در اوائل
عمر بعد از وعدهای که به آزر داده از وی بیزاری جسته است. در اول به وی
گفته است: سلام علیک ساستغفر لک ربی: سلام بر تو به زودی برایت طلب مغفرت
میکنم. (مریم، آیه 47) و نیز گفته است: و اغفر لأبی انه کان من
الضالین؛و از پدرم به لطف خود درگذر و هدایت فرما که وی سخت از گمراهان
است. (شعراء، آیه 86) و سپس از او بیزاری جسته است، که قرآن کریم چنین
حکایت میکند: و ما کان استغفار ابراهیم لأبیه الا عن موعده وعدها ایاه
فلما تبین له انه عدو لله تبرا منه استغفار ابراهیم برای پدرش بعد از
وعدهای بود که به وی داده بود و پس از آن که معلومش شد که او دشمن خداست
از او بیزاری جست. (توبه، آیه 114)
خداوند در آیات 4 و 5 سوره احزاب از
مردم میخواهد تا فرزندان را به نام آباء بخوانند و نسبت دهند. این بدان
معناست که لفظ اب برای والد نیز به کار میرود؛ چنانکه در آیات دیگر از
جمله آیات 101 و 102 سوره صافات این معنا به دست میآید.
براساس روایات
از جمله روایتی که در صدر مطلب آمده، امیرمومنان علی(ع) در کنار پیامبر(ص)
اب و پدر معنوی امت است و مسئولیت سرپرستی و قیمومیت امت را به عهده دارد.
بر این اساس حقوق و تکالیفی برای آن حضرت(ع) مطرح است که باید امت به آن
توجه یابد.
حقوق پدران
چنانکه بیان شد، ابوت هرچند در سطح والد و پدر
حقیقی انسان قرار نمیگیرد، ولی به سبب آنکه در جایگاه سرپرستی و ولایت و
قیمومیت است، حقوق و تکالیفی برایش است؛ زیرا هر تکلیفی حقی را اثبات
میکند و هر حقی تکلیفی را موجب میشود.
هر چند در قرآن واژه «اب» برای
والد نیز به کار رفته است؛ زیرا از مهمترین مسئولیتهای والد و پدر حقیقی،
ابوت و اصلاح و تربیت و مانند آنهاست؛ ولی میتوان احکامی که برای «اب»
مطرح شده را، عام تلقی کرده و نسبت به غیر والد نیز تعمیم داد؛ بویژه آنکه
در آیات قرآنی احکام اختصاصی پدر حقیقی چون وجوب نفقه، ارث، احسان و ترک اف
گفتن، با واژه والد و والدین بیان شده است.
بر این اساس میتوان گفت که
ابوت افراد موجب تکالیفی چون قیمومیت و ولایت میشود. از سوی دیگر، بر
کسانی که تحت ابوت قرار میگیرند تکالیفی بیان شده که از جمله آنها میتوان
به امور مهم زیر اشاره کرد:
1. ادب و احترام: خداوند در آیاتی از جمله
99 و 100 سوره یوسف با کاربرد واژه «اب» به مسئله ادب و احترام نسبت به پدر
توجه میدهد؛ زیرا حضرت یوسف(ع) برای احترام از تخت به زیر آمده و پدرش را
بر تخت نشاند. این مطلب را نیز از آیات 46 و 47 سوره مریم نیز میتوان به
دست آورد؛ زیرا حضرت ابراهیم (ع) با همه تندی و برخورد زننده آزر که در
مقام ابوت بود، برخوردی همراه با نرمی و ادب داشته و به او سلام میفرستد و
وعده استغفار از پیشگاه خداوند میدهد.
2. اطاعت: یکی از حقوق ابوت،
اطاعت از اب است که در آیات 63 و 68 سوره یوسف بیان شده است. گوشسپاری به
فرمانها و خواستههای پدران، از وظایف فرزندی حتی نسبت به کسی است که در
مقام ابوت است. البته همین معنا از آیات 101 و 102 سوره صافات نیز به دست
میآید که حضرت اسماعیل(ع) با تعبیر اب، اطاعت از فرمان حضرت ابراهیم(ع) را
اعلام میکند.
3. کمک و همکاری: از دیگر حقوق اب آن است که فرزندان کمک
و یار او باشند؛ چنانکه دختران شعیب به سبب کهولت سن پدرشان به دامداری
میپرداختند. (قصص، آیه 23)
4. دعا و نیایش در حق آنان: از آیه 8 سوره
غافر به دست میآید که باید در حق پدران دعا کرد تا آنان نیز سرنوشتی خوب
داشته و اهل بهشت و خوشبخت شوند.
امیر مومنان(ع)، پدر معنوی امت
خداوند
در آیاتی از قرآن خواسته تا مسلمانان از پدر معنوی خویش، حضرت ابراهیم(ع)
پیروی کرده و شیعه او باشند. بنابراین، بر امت اسلام است که نه تنها پیرو
ابراهیم(ع) و پیامبر(ص) باشند، بلکه باید پیرو امیر مومنان علی(ع) باشند و
ضمن ابراز مودت باطنی و ظاهری (شوری، آیه 23) به اطاعت و پیروی از
فرمانهای اصلاحی ایشان بپردازند؛ زیرا ولایت علی(ع) همانند ولایت نبوی(ص)
برخاسته از ولایت محبت و مودت پدرانه است و اگر سختگیری میکند برای تربیت
و اصلاح افراد و امور جامعه است؛ زیرا خداوند مسئولیت امور جامعه را پس از
پیامبر(ص) به ایشان سپرده است. (نساء آیه 59؛ مائده، آیات 3 و 55)
جایگاه
پدری امیر مومنان علی(ع) مقتضی این معناست که آن حضرت(ع) تمام تلاش خود را
به عنوان قیم، ولی و سرپرست به کار گیرد تا امت در مسیر اصلاح و تربیت
صحیح اسلامی قرار گیرند. مقام ابوت ایشان فراتر از مقام راعی و سرپرستی است
که یک چوپان به عهده میگیرد؛ زیرا تعبیر به ابوت بیانگر این معناست که آن
حضرت(ص) از جنس امت است و پدرانه بر آن است تا مردم در مسیر رشد و اصلاح
قرار گیرند.
همین نگرش ابوتی ایشان است که در بحرانهای پس از سقیفه
سکوت میکند و از حقوق مسلم خود درمیگذرد تا فرزند عاصی و خلافکار (یعنی
امت پس از پیامبر) در دام توطئه بیشتر نیفتد و نیست و نابود نشود. آن
حضرت(ع) به حکم ابوت و مقام پدرانهاش با امت اسلام برخورد میکند و حتی
در شرایط سخت برای حفظ امت از نابودی، مشاوره داده و فرزندان خویش را برای
حفظ امت به میدان نبرد میفرستد تا مرزهای اسلام حفظ شود.
امیرمومنان به
حکم پدر معنوی امت، همواره مقدم بر همگان بوده است. ایشان هم در ایمان
مقدم است و هم در روحانیت معنوی و روحی که خداوند ایشان را نفس و جان
پیامبر(ص) معرفی میکند. (آل عمران، آیه 61) آن حضرت(ع) خود در این باره
میفرماید: کسی از من پیشتر و متقدم نیست مگر احمد. (کافی، تهران،
اسلامیه، ج1، ص 198)
پیامبر(ص) با دادن لقب پدر امت به امیرمومنان
علی(ع) بر نقش عاطفی آن حضرت(ع) تاکید میکند؛ زیرا نفس و جان پیامبر(ص)
همانند پیامبر(ص) مهربان و دلسوز امت است و همان طوری که پیامبر(ص) خود را
به رنج میافکند تا مردم ایمان آورده و از عذاب دوزخ و آتش آن در امان
مانند (کهف، آیه 6؛ شعراء، آیه3) آن حضرت(ع) سختیهای بسیار را متحمل شد
تا امت، باقی و برقرار بماند. همان طوری که پیامبر(ص) بر تنزیل، رنج برد و
دشنام شنید و آسیب جسمی دید، حضرت علی(ع) نیز برای تاویل چنین رنجی را
متحمل شد تا جایی که گفته شد: ما منا الا مقتول او مسموم؛ از اهل بیت(ع)
کسی جز به سم و زهر و تیغ شمشیر نمرد. این گونه است که خود و همسرش
فاطمه(س) و حسنین(ع) در راه تاویل به شهادت رسیدند و رنج بسیار بردند.
اگر
جانفشانی این پدر امت یعنی علی(ع) در طول تاریخ زندگیاش از کودکی تا در
لیلهالمبیت و جنگ احزاب، شهادت صدیقه زهرا(س)، جنگ احد و خیبر و احزاب
نبود، این امت واحده شکل نمیگرفت و از همینرو پیامبر او را در مقام ابوتی
همانند خود مطرح و معرفی میکند تا بیانگر جایگاه ایجادی آن حضرت(ع)
همانند خود و حضرت ابراهیم(ع) باشد؛ چرا که امت با پدری چون اینان شکل
گرفته و ایجاد شده است. نقش پدری ایشان، هم در ایجاد است و هم در اصلاح
امت.
اینکه پیامبر(ص) امیرمومنان علی(ع) را در مقام ابوت و پدری امت
قرار میدهد، نکات دیگری را نیز به ما گوشزد میکند که از جمله آن انتساب
امت به ایشان است؛ زیرا پدر یکی از راههای انتساب است. پس وقتی ما خود را
منسوب به پدری چون مولی امیرمومنان علی(ع) میدانیم از سایر امتها
بازشناخته میشویم. این گونه است که بر اساس آیات قرآن راه شناسایی امت حق
از باطل در دنیا و آخرت انتساب به امیر مومنان علی(ع) است که پیامبر(ص)
ایشان را فاروق اعظم دانسته است؛ زیرا حق و باطل و مومن و منافق را از هم
جدا میکند (اعراف، آیه 46 و روایات
تفسیری).
نکته دیگر آنکه امت با
پدر معنوی خود ارتباط فطری برقرار میکند و چنانکه اسلام با فطرت ارتباط
مستقیم دارد (روم، آیه 30) امت با پدر معنوی خویش این گونه ارتباط فطری
خواهد داشت. اگر ارتباط خود را با امیرمومنان علی(ع) از مصادیق ارتباط پدر و
فرزندی قرار دهیم، بهتر و آسانتر میتوانیم با او ارتباط برقرار کرده و
از عنایات و توجهات آن حضرت(ع) بهرهمند شویم و اطاعت از فرمانها و
گفتههایش برای ما آسانتر و سادهتر و دلپذیرتر شود.
البته سخن در این
لقب حضرت علی بن ابیطالب(ع) بیشتر از آن است که در حوصله این مقال بگنجد.
از همین رو به همین مقدار بسنده میشود.
سال ۱۲۷۹ در خانواده مذهبی و روحانی در تهران به دنیا آمد. چند برادر داشت که همگی در بلای وبا و طاعون آن سالها از دنیا رفتند و او به عنوان یگانه پسر خانواده در کنار خواهرانش بزرگ شد. پدرش روحانی و از علمای روزگار بود. سیدمهدی هم مانند پدر، کسوت روحانیت را برگزید و به حوزه علمیه اراک رفت؛ همان جا که مرحوم شیخ عبدالکریم حائری مشغول تدریس و سرگرم پرورش عالمانی بزرگ بود. تا زمانی که مرحوم حائری تصمیم گرفت حوزه علمیه را به یک شهر مذهبی منتقل کند و حوزه علمیه قم را تاسیس کرد. سیدمهدی هم تا جایی ادامه داد که به گفته خواهرش دو درجه اجتهاد از صاحبان کرامت و مقام در آن زمان، یعنی شیخ عبدالکریم حائری و سیدابوالحسن اصفهانی گرفت. سوم شوال ۱۳۸۴ قمری مطابق با سال ۴۲ شمسی بود که در سن ۶۳ سالگی از دنیا رفت. با این همه برایم جای تعجب بود که چرا با این درجه و مقام و پوشیدن لباس پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم کسی او را آیتالله نخوانده و تنها به او «آقا سیدمهدی قوام» میگویند. بیشتر که شناختمش فهمیدم عارفی که خدا را شناخته بود، نه به دنبال نام و نشان بود، نه لقب و سمت و نه قید و بند؛ سیدمهدی فقط خدا را میدید.
روحانی روشنفکر
دخترش میگوید «ما سه خواهر و چهار برادر بودیم که یکی از برادرانم در جوانی فوت کرد. پدرم از خوبی و اخلاق چیزی کم نداشت. او مدرسهساز نبود، «دل ساز» بود. ممکن است کسی مدرسه بسازد، اما دل نسازد. پدرم با کسانی که از مذهبهای مختلف بودند، صحبت میکرد و هیچ گاه خودش را بالاتر از کسی حساب نمیکرد و هیچ کس را نمیرنجاند.» مریم خانم که الان حدود ۷۵ سال دارد و بزرگترین دختر سیدمهدی است، خیلی از پدر تعریف میکند و مداوم میگوید که پدرم با همه فرق داشت. او میگوید: «پدرم آنقدر خوب بود و مردم دوستش داشتند که تا ۴۰ روز افراد مختلف برایش ختم میگرفتند. پدربزرگم هم عالم بزرگی بود، اما پس از فوتش، تشییع جنازهای که برای پدرم بود، برای او انجام نشد. پدرم با همه فرق داشت. نه پول زیادی داشت و نه به دنبال پول و مال دنیا بود. هر مجلسی میرفت و وعظ میکرد، نمیگفت به من پول بدهید. حتی برخی مجالس سالانه میرفت که پول نمیگرفت. هر وقت هم که به او پول میدادند، در پاکت را باز نمیکرد و نمیشمرد.» او از روشنفکر بودن پدرش در دورهای که چنین الفاظی به کار نمیرفته است، سخن میگوید و ادامه میدهد که: «آن زمان کمتر خانوادهای بود که به دختران اجازه درس خواندن بدهند. پدرم در آن زمان روشنفکر بود و به ما میگفت پوشش داشته باشید و درس بخوانید، اما رنگ معین نمیکرد. پدرم بسیار خانوادهدوست و با مادرم خوشرفتار بود؛ طوری که همه میدانستند او را چقدر دوست دارد. پس از فوتش خوابهای بسیاری دیدهام که اکنون در ذهنم نیست، اما بارها او را در باغهای سبز و زیبا، با ظاهری آراسته و خوب در کنار مادرم دیده ام. آنها در آن دنیا هم از هم جدا نشدهاند.»
کسی که قطب دراویش نشد
به شهرری رفتیم. با سرنخهای که پیدا کردیم، برادرزن آقاسید را یافتیم. خانهاش کنار همان بیمارستانی که میراث پدر بود، قرار داشت. سیدجعفر فیروزآبادی میگوید: «آقا سید، داماد آیتالله فیروزآبادی بود. زینت السادات فیروزآبادی یعنی خواهرم که دختر آن خیر بزرگ بود، همسر سیدمهدی بود. آقاسیدمهدی سرآمد روزگار بود. تنها واعظی بود که صحبت از عرفان میکردند. ایشان اصلا اهل مادیان نبود. یادم میآید زمانی برای منبر در دهه عاشورا، ایشان را به کرمان دعوت کرده بودند. معمولا یک نفر همراه ایشان میرفت. وقتی که تمام شده بود به ایشان پاکت داده بودند. وقتی برمیگشتند، کسی که همراه آقا بود، در اتوبوس به او سفارش و اصرار میکرد که: ببینید چقدر به شما دادهاند. آقا گفته بود: چه کار داری؟ هیچ گاه پولی که به او میدادند را نمیشمرد؛ خرج میکرد تا تمام میشد. بعد هم که به تهران رسیدند، به گاراژ شمسالعماره ـ که نزدیک منزلش بود ـ رسید و پول را جایی که باید میداد، داد و دست خالی به خانه رفت. آقاسید چنین اخلاقیاتی داشت. وقتی از ایشان دعوت میکنند که رییس قطب دراویش شود، نامه را پاره میکند و دور میریزد. مرد خدا بود. دنبال مادیات و مقام نبود. برای همین نامه را پاره کرد و دور ریخت و گفت: من دنبال این چیزها نیستم. آقا سیدمهدی نصف مثنوی را حفظ بود. پدر مرحومش هم که مومن به تمام معنا بود، کل مثنوی را حفظ بود.»
چگونه آلآقا قوام شد
خواهرش از نسب پدری و مادری و شجرهنامه مبارکشان میگوید. گفت که علامه مجلسی صاحب کتاب شریف بحارالانوار پدر بزرگ مادرش است؛ همان تباری که تبار بزرگان است و همسر آیتالله بروجردی نیز از همین خانواده بزرگ است. نسب پدریشان هم به امام محمدتقی علیهالسلام میرسد. امامزاده موسی مبرقع که در قم است، جد سیدمهدی قوام است. خواهرش میگوید: «شهرت ما «برقعی» بود. زمانی که به تهران آمدیم، شهرت ما تغییر کرد و «آل آقا» شد و بعدها نیز از طرف حکومت آن زمان به برادرم شهرت «قوام» دادند؛ شهرتی که مخصوص بزرگان بود. از طرف دیگر ۳۱ پشت پدری آنها به شیخ مفید رحمهالله علیه میرسد.» عفت خانم میگوید که پدرشان متولد کرمانشاه بوده و در خانوادهای از ایل عشایر کرمانشاه بزرگ شده است. مقبره آل آقا اکنون در کرمانشاه است. زمانی که در اراک، وبا و طاعون آمده و علما پراکنده شدهاند و هرکس به شهری رفته، پدر من به تهران آمده است.
خودت بهایی هستی، کسی را بهایی نکن
او از عزیز بودنش در بین اقشار مختلف مردم نقلی میکند و میگوید: «یک تیمسار بهایی در آن زمان بود که به واسطه شخصیت برادرم بسیار به او علاقهمند بود و برای دیدن اون بارها به منزل رفته بود. هرگاه که برادرم را میدید، از علاقه زیاد به او در مقابلش تعظیم میکرد. برادرم به او گفته بود: «خودت بهایی هستی، اما دیگران را بهایی نکن.» برادرم صفات مخصوص به خودش را داشت که من نشنیده و ندیدهام. پول میگرفت، طلبهها را در مسجد شام میداد.» خانه سیدمهدی سه راه مروی، کوچه حاجیها بوده و خانه ابدیاش هم در یک از صحنهای حضرت معصومه سلامالله علیه در قم در کنار پدر بزرگوارش که هر دو به ظاهر خراب شده است، اما سیدمهدی سالهاست که در دلهای بسیاری خانه دارد؛ خانهای که هیچ گاه خراب نمیشود.
پولها را دید و قضاوت نکرد
سیدِ قوام به گفته خواهرش هیچ پولی نداشت و حتی خانهای که در تهران در آن سکونت داشت، ارثیه پدریاش بود. او از مال دنیا دوری میکرد. عفت خانم که حالا ۹۰ سال سن دارد و روی تخت خوابیده است، از شیرین دهنی برادرش هم میگوید و اینکه برادرش بسیار بچهها را دوست میداشت. او میگوید: «برادرم آدم دنیا نبود. این حرف را چون برادر من است، نمیگویم اما واقعا آدم دنیایی نبود تا این حد که گاهی فکر میکنم او چگونه تشکیل خانواده داد. او اهل هیچ حزب و گروهی هم نبود و هیچ تیمی نداشت. مردمی بود و مردم، خودشان از هر صنفی به اون علاقه داشتند. زمانی که برای او نامه فرستاده بودند که ریاست شیخ الشیوخ را به او بدهند، نامه را پاره کرد. از طرف دستگاه حکومت میخواستند او را قاضی کنند، اما قبول نکرد. یادم میآید یک روز دو خانم از خانمهای فرمانفرما برای قضاوت نزد برادرم آمدند. یکی از آنها یک چمدان پر از پول را به او نشان داد و گفت که شما بگویید این بچهای که میآورند، بچه من است. پول هنگفتی بود، اما سیدمهدی گفت من نمیدانم و ندانسته قضاوت نمیکنم.»
هذیان نمیگفت، راست میگفت
عفت خانم با لحن شیرین و صدای دلچسبی که دارد، خاطرات را خیلی دقیق برایمان تعریف میکند و میگوید: «چرا دروغ بگویم؟ ما هم بعد از فوت سیدمهدی فهمیدیم او چه کسی بوده است و قبل از آن او را نمیشناختیم.» او میگوید: «مثلا یک روز امام جمعه همدان که برای ختم برادرم آمده بود، تعریف کرد که ما در همدان یک حسینیه ساخته بودیم و آقاسید را راضی کردیم که برای افتتاح حسینیه بیاید، اما سرما خورد. ایشان زیر کرسی در حال استراحت بود و همین طور که دراز کشیده بود، سرش را بیرون آورد و گفت: «آقای فلانی! (منظورش به من بود که نشسته بودم) بروید دم فلان مطب، آنجا یک خانم با بچه ایستاده. بروید و او را کمک کنید.» هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی میبارید. دیگران گفتند سیدمهدی هذیان میگوید. از تب زیاد است. آنقدر ناراحت شد که با لحن عصبانی گفت: «به جدم اگر نروید از شما راضی نمیشوم.» آنها هم که اینطور سیدمهدی را جدی میبینند، میروند و میبینند که خانمی با کودکی در بغل در آن هوای سرد، آنجا ایستاده و کسی نبوده که کمکش کند.»
عقربی که به حرف آمد
آقاسیدمهدی منبرهای زیادی رفته است. خواهرش این گونه تعریف میکند که: «وقتی یک بار در هیأت کاشانیها در تهران یک دهه سخنرانی کرده بود، شب آخر از او دعوت کردند که در کاشان هم برای آنها منبر رود. ضمن اینکه آنقدر سخنرانی آقا طرفدار داشت که منبر او را پایان برنامه قرار میدادند تا جمعیت به خاطر سخنرانی او بماند. سیدمهدی خودش میگوید که «آن لحظه که خواستم به آنها جواب دهم، اصلا فکر نکردم و همین طوری یک چیزی گفتم» او به شوخی میگوید «کاشان شما عقرب دارد، من نمیآیم!» و میرود. شب با خانواده روی پشت بامی که کفاش از سیمان بوده، خوابیده بودند که سیدمهدی به یکباره میشنود یک نفر با تحکم او را صدا میزند و میگوید: «بزنم؟ بزنم؟» وقتی چشمانش را باز میکند میبیند که یک عقرب روی سینهاش است. از جا بلند میشود. زن و بچهاش هم بلند میشوند که عقرب را پیدا کنند که سیدمهدی میگوید: «بخوابید، عقربی در کار نیست. این تلنگری به من بود.» فردای آن روز هم میرود و خبر میدهد که برای سخنرانی به هیأت کاشانیها میرود و به جای ۱۰ روز، ۱۲ روز در آنجا منبر میرود و پولی هم نمیگیرد.»
کار کم زحمت و پرمنفعت
او میگوید: «زمانی که از مکه آمده بودم، بستگان و همسایگان برای دیدارم به خانهمان میآمدند. روزی یکی از همسایگان ما آمد و عکس سیدمهدی را که در اتاق من دید، گفت: عکس این آقا اینجا چه کار میکند؟ گفتم شما او را از کجا میشناسید؟ او نمیدانست که سیدمهدی برادر من است. وقتی فهمید گفت: «او قسم داده بود که نگویم، الان چون از دنیا رفته است، برای شما میگویم. شوهر من نوکر امام حسین علیهالسلام است. یک آقایی به هیأتشان میرود و میگوید: در منزل من مستاجر خانمی به نام «فاطمه بگم» به شدت محتاج است. از فردای آن روز هر کسی میآمد از چادرنماز گرفته تا مایحتاج منزل، کمکی میکرد. آقا سیدمهدی شب آخر که از منبر پایین آمد، موقع رفتن به شوهرم میگوید: «میخواهی یک کار پرمنفعت کم زحمت انجام دهی؟ اما قسم بخور این مطلب را تا زندهام به کسی نگویی.» شوهرم قبول میکند. باهم به بازار آهنگرها سرکوچه غریبان پلاک ۱۶ میروند. به او میگوید، این پاکت را به «فاطمه خانم» بده و بیا. از آن زمان به بعد شوهرم از مریدان آقا شد.
۵ تومان میدهم پنج سال دیگر پس میگیرم
عفت خانم میگوید: «برادرم نمیگذاشت سخنرانیهایش را ضبط کنند. اصلاً اهل خودنمایی نبود. به همین دلیل شاگردان و پامنبریهایش گاهی اوقات یواشکی نوار ضبطی را پشت منبر قایم و صدایش را ضبط میکردند. اصلا این آدم بشر عادی نبود. اشتباهی آمده بود زمین!» او به این نکته هم اشاره میکند که «وقتی پسر جوان برادرم فوت کرد، حال و روزش معلوم بود، اما وقتی صدا از خانه بلند میشد و همه شلوغ میکردند، داخل خانه میآمد و گفت: «من امروز ۵ تومان به شما میدهم، پنج سال دیگر پس میگیرم. شما میتوانید به من حرفی بزنید؟ این هم امانت خدا بوده است. خودش داده، خودش هم پس گرفته است.»
داستان عبای طلبه شهرستانی
خواهرش عفت خانم میگوید که داستانی از یکی از علمای عصر حاضر دارد که درست نیست نامش را بیاورد، اما آن را تعریف میکند. او از قول آن عالم این چنین میگوید: «ما طلبه بودیم، اما در طلبهها اشخاص نادری مانند سیدمهدی قوام کم پیدا میشوند. سیدمهدی دو عبا داشت که از جنس پشم شتر به عنوان مرغوبترین نوع پشم آن زمان بود. سیدمهدی یک روز در مسجد محمود آل آقا متوجه میشود که عبای یک طلبه شهرستانی مندرس است. به همین دلیل میگوید من که دو تا عبا دارم، یکی از آنها برای من حرام است. برای همین یک روز بیرون خانه منتظر مینشیند تا من از مسجد بیایم. همین طور که راه میرفتم، متوجه شدم که یک نفر پشت سرم راه میآید، اما گفتم شاید خانمی باشد و برای همین برنگشتم. وقتی به بازار رسیدم، برگشتم و آقاسید که کنارم ایستاده بود، دیدم. گفتم امری دارید؟ گفت: «نه. نذری داشتم و میخواستم این عبا را به شما بدهم» یعنی وقتی میخواست کار خیری کند هم این گونه بود.
دزدی عقل و هوش از یک دزد!
این خواهر برادردوست که تمام مطالب و خاطرات و نوارهای مربوط به برادرش را جمعآوری کرده است، میگوید که یک روز آقایهاشمینژاد این خاطره را تعریف میکرد که «در ما طلبهها عتیقه هم پیدا میشود. یکی از طلبهها مریض شده بود. برای عیادتش به کوچه حاجیها رفتیم. وقتی از کسی که میوه روی چرخ ریخته بود، برای آقاسید میوه خریدیم، پولش را قبول نکرد. گفتم: اگر پول را نگیری، میوه را نمیبرم. گفت: چرا؟ آقا سیدمهدی دست من را از جهنم گرفته و به بهشت برده است. یک روز آقاسید با عیال از خانه بیرون رفتند. من هم که در محل به دست کج بودن معروف بودم، به خانه آنها رفتم. یک سری اسباب جمع کردم و خواستم از در بیرون بروم. همین که دم در رسیدم، در باز شد و آقاسید با خانمش وارد شد. نگاهی به من کرد و یک سلام گرمی عرضه داشت. من که نمیفهمیدم چه شده است. گفت: «حالا که زحمت کشیدهای و تا اینجا آمدهای، بیا برویم و یک چایی بخوریم.» داخل خانه بازگشتیم. برایم چای و میوه آورد. بعد گفت: «اهل کجایی؟» گفتم خاک سفید. گفت: «این فرش دستیها مال تو. یک چرخ دستی بخر و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم از بارت ماند و از تو نخریدند، شب خودم از تو میخرم.»
آنچه استاد مطهری درباره سیدمهدی گفت
عفت خانم خاطرهای را هم از قول یکی از بستگانشان نقل کرده و میگوید که او به مشهد رفته بوده و میبیند که روی این چرخ دستیها نوار گذاشتهاند. نوار صدای آقای مطهری بوده است که این چنین تعریف میکند: «من و آقای قوام میدان تجریش ایستاده بودیم و منتظر تاکسی بودیم. یک سواری آمد و به اصرار ما را سوار کرد. سیدمهدی وسط راه پیاده شد، چون در محلی دیگر سخنرانی داشت، اما راننده از او پول نگرفت. وقتی پیاده شد به راننده گفتم برادر چرا پولت را نگرفتی؟ گفت این آقا مرا آدم کرد. گفتم یعنی چی؟ مگر آدم نبودی که تو را آدم کرد؟ گفت: نه این آقا من را از راه ضلالت و جهالت و دشمنی بیرون کرد. گفتم: چطور؟ گفت: من پدر ثروتمندی داشتم. مغازه و کار و درآمد خوبی داشت، اما من وضع خوبی نداشتم. اجاره خانه و بچه و اینها. مغازهام هم خوب نمیچرخید. هرچه از پدرم پول خواستم کمکم نکرد و گفت: برو خودت بار خودت را از زمین بردار. من تصمیم گرفتم گروهی از دوستانم را جمع کنند که بروند و پدرم را به قصد کشت بزنند. اگر هم مُرد، مُرد. بالاخره من یک دانه پسرش بودم. مشکلاتم حل میشود. قرضها و اجاره خانهام را میدهم و از این حرفها. گفت: روزی برای کاری بازار رفته بودم. صدای واعظی از مسجد جمعه آمد. نمیدانم چه شد. انگار یک نفر مرا هل داد. من اهل منبر و روضه و اینها نبودم. رفتم مسجد جمعه در حالی که اصلا جا نبود و من چمباتمه نشستم. این آقا تا من برسم پای منبر صحبتش را عوض کرد. اصلاً موضوع صحبتش چیز دیگری بود، اما چشمش که به من افتاد قرآن خواند و مطلب منبر را عوض کرد که اولادی که این طور کند و آن طور کند، هم عاق والدین و هم عاقبت بخیری را در هر دو صورت در پی دارد. آنقدر این منبر در من اثر کرد که وقتی تمام شد، بلند شدم رفتم شیرینی خریدم و با اینکه سالها بود خانه پدرم نرفته بودم، به آنجا رفتم. خلاصه من از آن راه برگشتم. رفتم دست پدرم را بوسیدم و از خطاهایم عذرخواهی کردم. مدت طولانی نگذشت که پدر با من بر سر مهر آمد و به من کمک کرد و مشکلاتم حل شد و وقتی اجاره خانه مرا داد، من سر راحت زمین نگذاشتم. یعنی سیدمهدی قوام فردی بود که این گونه انسانها را میساخت.»
صاحب اصلی محفل!
خواهرش میگوید: «از مرحوم کافی شنیدم که از قول یکی از فرشفروشهای بازار نقل میکرد: «۱۰ شب آقای قوام را دعوت کردیم، چراغهای مسجد دسته دسته روشن شد. الحمدلله، ۱۰ شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سیدمهدی که از پلههای منبر پایین آمد، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کمکم از میان جمعیت راه باز کرد تا به او برسد. جمعیت هم همین طور که سلام میکردند، راه باز میکردند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست میکند جیب کتش و میگوید آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل. سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، پر قبایش میگذارد. مدتها بود که دخل را دست دیگری سپرده بود! بعد حاج شمسالدین گفت: آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنند. حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ـ ۶۰ ساله لبخندزنان نزدیک میشود. حاجی شمس التماس دعا میگوید و آن دو راهی میشوند. در راه که میآمدند، زیر تیر چراغ برق خیابان لالهزار، زنی را میبینند که خیلی جوان نبود، اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان … رنگ دیگری به خود گرفته بود. سیدمهدی، حاج مرشد را صدا میزند و میگوید: آنجا را میبینی؟ آن خانم. حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را پایین میاندازد و میگوید: استغفرالله ربی و اتوب الیه. آقای قوام میگوید: حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند و میگوید: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب …. یکی ببیند نمیگوید اینها با این زن بدکاره چه کار دارند؟ سید مکثی میکند و دوباره میگوید: بزرگواری کنید و ایشان را صدا کنید. به ما نمیخورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. این بار او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده بود، کمی خودش را جمع و جور میکند و پیش خودش فکر میکند به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله میگوید و سمت آن زن میرود و به او میگوید: خانم بروید آنجا پیش آن آقاسید. با شما کاری دارند. زن با تردید راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد و از مشایعت آن زن میترسد. آقاسید به آن زن میگوید: دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل داشته است. گریه میکند و میگوید که حاج آقا به خدا مجبورم، احتیاج دارم. سید، ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد و میگوید: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین علیهالسلام است تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست. شمارهاش را هم به آن زن میدهد. میگوید هر وقت تمام شد به من زنگ بزن، اما این کار را نکن. تو جوانی و حیفی. سید به حاجی ملحق میشود و دور میشوند اما انگار باران چشمهای زن تمامی ندارد. چند سال از این ماجرا میگذرد. این بار حرم صاحب اصلی محفل! سید دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همین طور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد، نگاهش به نگاه مردی گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده است. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید و عرض ادبی میکند و میگوید زن بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد، زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لالهزار است و همان بغض: آقا سید من را نشناختید؟ یادتان میآید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت! آقا سید! من دیگر خوب شدهام! و این بار، نوبت باران چشمان سید است.
زکی! من دانشمند نیستم
حجتالاسلام والمسلمین حاج سیدابوالقاسم شجاعی از خطیبان برجسته امروز که با آقاسید مرادواتی داشته است، برایمان از مقام و منزلت آقای قوام میگوید: «سیدمهدی قوام از نبوغ منبر و شخصیتهای برجسته عرفانی در منبر بودند. ایشان فرزند مرحوم حاج قوام، پیرمرد سالخوردهای که با محاسن سفیدش چهره پرجاذبهای داشت و در منبر اهل بیت علیهمالسلام مردم را به معارف و مراتب عالی اسلامی و معنوی دعوت میکرد، بود. او از این پدر بزرگوار به وجود آمد. من اساتید ایشان را از قول دیگران میگویم، چون خودم نمیدانستم. یک بخش تربیتی آقا سیدمهدی پدرش بود که در این خصوص ید طولایی داشت. آقا سیدمهدی قوام از نظر سبک منبر، ادیب و اهل عرفان بود و گاهی هم میدیدم این شعر را میخواند: باید که سر زلف تو را شانه ببندند/ یا مشک فروشان در کاشانه ببندند. قید و بندی که به عنوان لباس روحانیت و تشریفات و این مسائلی که ما برای رضایت خاطر مردم داریم، نداشت. من یک بار در خیابان پامنار دیدم بچهاش را روی دوشش سوار کرده بود. یک پای بچه روی سینه پدر بود و یک پا پشت پدر. من رسیدم گفتم: حاج آقا! آخه این وضعیت … گفت: «برو بابا، قبل از اینکه این مردم مرا طلاق دهند، من طلاقشان دادهام.» اصلا به حرف مردم و این خصوصیات و جهات مربوط به اساس زندگی توجه نداشت. در یک سطح والایی بود. منبرش نه مانند منبر ما که نیم ساعت، سه ربع منبر رویم و منبر پنجم و ششم تکرار شود. ایشان سالها در شبستان آیتالله شاه آبادی مسجد جمعه، در محلی که آیتالله شاهآبادی نماز میخواندند، یک ظهر منبر میرفت، ساعت چهار پایین میآمد. اما مردم پای منبر فکر میکردند یک ربع پای سخنرانی نشستهاند. افرادی که پای منبرش بودند هم کسانی بودند که دارای درجات علمی بالا بودند. افراد عادی هم پای صحبتش میرفتند، اما چیزی نمیفهمیدند. سطح سخنرانیهایش بسیار بالا بود. خاطرم هست در خصوص «من وجدنی طلبنی من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی وجدنی اشقنی و من اشقنی اشقته» تقریبا حدود یک ماه رمضان صحبت کرد. آن هم روزی دو ـ سه ساعت بحثی که انجام میداد. علاوه بر این دارای عرفانی وسیع و به برنامههای جاذبه مردم بیتوجه بود. در مسجد هندی دوزانو پای منبر من نشسته بود. من در آنجا گفتم دیگر ادامه ندهم، دانشمند محترم … تا گفتم دانشمند، یک مرتبه حاج مهدی گفت: «زکی!» که یعنی چرا به من میگوید دانشمند. مردم هم خندیدند. به هر حال او فقط خدا را میدید و بس. ما یک منزل کوچکی در خیابان مولوی داشتیم. آن زمان اداره گذرنامه ۱۵ تومان میگرفت و برای کربلا ویزا میداد. من رفتم برای مادرم گرفتم، چون مادرم مربی ما بود. یک مردی در محل ما میخواست به کربلا برود، رفتم گفتم مادر مرا هم ببر. پولی به او دادم رفت. سحر در منزلم را زدند، دیدم آقا سیدمهدی قوام است. دست کرد در جیبش و یک مشت شکلات برای من ریخت و گفت که «خدا میخواهد تو را عاقبت بخیر کند که تو دیشب مادرت را به کربلا فرستادی.» این در حالی بود که احدی از این مسئله خبر نداشت و ایشان آمد و این را به من گفت که من هم در ختمش این مسئله را در مسجد اعلام کردم. روزگار، دیگر رادمردی، بزرگواری، سخنگویی، شخصیت وارسته و به مقام عالی رسیدهای مانند آقا سیدمهدی قوام نخواهد دید.»
باز هم حکایت دزد و قالیچه
حجتالاسلام والمسلمین سیدعبدالله فاطمینیا از خطبا و علمای خبره هم خاطرهای از آقا سیدمهدی قوام نقل میکند و میگوید: «آقا سیدمهدی قوام رضوانالله تعالی علیه، مرد بسیار بزرگ و با سعه صدری بود؛ اعجوبهای! شبی دزدی وارد منزلش میشود؛ همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سیدمهدی بیدار میشود، با کمال خونسردی به او میگوید: میخواهی این فرش را چه کنی؟ دزد میگوید: میخواهم آن را بفروشم. آقا سیدمهدی میگوید: اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند؛ من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباسآباد، بگو: سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو! بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش، کاسبی و مغازه راه انداخته است.» آن دزد بعدها به آقای گل محمدی، خواهرزاده آقا سید میگوید که دایی تو یک دزد را کاسب کرد و آبروی مرا مقابل همسرش حفظ کرد و پرده مرا ندرید.
یک سیخ کباب برای گربهای که ۶ تا بچه زاییده بود
آقامحسن که حالا دیگر ۶۰ سال سن دارد و در جمعآوری مطالب کمک بسیاری به ما کرده است، از خوشاخلاقیهای داییاش داستانهای جالبی نقل کرد. او میگوید: «یادم میآید بچهها که نماز میخواندند، دایی مهدی که همیشه در یک جیب قبایش نخودچی کشمش و در جیب دیگرش پول خرد بود، میآمد و به بچهها از هر دو جیب میداد.» آقا محسن از این هم میگوید که داییاش حتی با حیوانات رفتاری محبتآمیز داشته و این همه اخلاق نمونهاش فقط به آدمها منحصر نبود. تعریف میکند که «یک گربه داشتند که در خانه آنها بود و پنج ـ شش تا بچه زاییده بود. یک روز که کباب داشتند، یک سیخ کباب هم برای او انداخت و گفت که تو هم در این خانه حق داری و بعد با آن شوخطبعی همیشگیاش گفت: خانم من که یک بچه زاییده این همه ناز میکند تو که شش تا زاییدهای!» او خاطرهای نقل میکند که عفت خانم هم از گفتن آن طفره رفته بود. میگوید: «مادرم وقتی جوان بود و سرپا، به بیمارستان بوعلی و نجمیه میرفت و برای بیماران مسلول و ریوی که از شهرستان منتقل شده بودند، کمپوت و … میبرد و از طرف آنها برای خانوادههایشان نامه مینوشت. یک روز که به خانه برمیگردد، میبیند که دایی مهدی هم همراه پدرم در خانه هستند. آنها از او میپرسیدند: کجا بودی؟ مادرم هم توضیح میدهد که برای چه کاری رفته بوده است. دایی مهدی به او میگوید: «از مال چه کسی؟ میدانی اگر شوهرت راضی نباشد، اجازه نداری از پول او این مخارج را صرف کنی؟» مادرم چهرهای ناراحت به خود میگیرد. دایی مهدی به او میگوید «من ماهی ۱۰۰ تومان به تو میدهم. تو به این کارت ادامه بده» از آن به بعد هم مادرم به کارش ادامه میدهد. دایی من آدمی نبود که اگر کاری میکند، سر و صدا کند و به همه خبر دهد که فلان کار خیر را کرده است.
یک دزد دیگر هم آدم شد
یکی دیگر از دختران آقا سیدمهدی خاطرهای قشنگ که باز هم گویای بزرگ منشی پدرش است، برایمان تعریف میکند و میگوید: «بنایی داشتیم و مقدار زیادی لوله در خانه ما بود. دزدی آمد و یکی از لولهها را برداشت و برد. مردم دزد را گرفتند و آوردند و گفتند که این آدم مال شما را دزدیده است، اما پدرم گفت: «نه، خودم گفتم ببرد. یک چادر هم بیاورید، این لوله جنسش سخت است، آن را داخل چادر بپیچد و ببرد که اذیت نشود.» این گونه سیدمهدی آبروی ریخته دیگران را حتی از کف زمین جمع میکرد و به او بازمیگرداند.
احمقی که دنبالش میگردی من هستم!
عشرت خانم از دست و دلبازیهای دایی مهدیاش تعریف میکند. او خاطرهای از دوران بچگیاش به یاد دارد و میگوید: «یک روز منزل مرحوم دایی بودم. ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که با پاکت میوه آمد. همه بچهها ذوق کردند که میوه آورده است، اما وقتی ریختند، دیدند که همه میوهها خراب است. دایی گفت: «من از زیر پل میآمدم. دیدم یک نفر داد میزند خدایا یک احمق برسان این میوهها را از من بخرد، من پیش زن و بچهام بروم. من هم از پشت سرش دست به شانهاش گذاشتم و گفتم تو آدم خوبی هستی، خدا دعایت را مستجاب کرد و آن کسی که میخواستی آمد. همه میوهها را میبرم.» عفت خانم هم در تکمیل این خاطره میگوید: «وقتی سیدمهدی به خانه آمده بود، میخندید و با خودش میگفت «امشب خودم را شناختم!» یعنی من احمق هستم!
حکایت مردی که یخ میفروخت
در نقلی دیگر آمده است: سیدمهدی قوام یک روز از مجلس روضه به خانه برمیگشته است. یکباره چیزی توجهش را جلب میکند. میشنود که یک شخص هایهای گریه میکند. جلوتر میرود و میبیند که در میدان شهر هیچ کاسبی نمانده به جز یک یخ فروش که داد میزند «آهای مردم! بیایید یخهای من را بخرید، این همه سرمایه من است، سرمایهام دارد آب میشود و از بین میرود». وقتی سید آن صحنه را میبیند، همه یخهای آن مرد را میخرد و خودش هم مینشیند کنار دست آن مرد یخ فروش و شروع به گریه کردن میکند. مرد یخ فروش میپرسد: شما چرا گریه میکنی؟ سید میگوید: «تو با این کارت چه درسی به من دادی. تو یخهایت داشت آب میشد این همه داد زدی و گریه کردی، من چه کار کنم که عمرم در گناه آب شد؟»
گذر دهم کوچه نقاشها
در گذر دهم کتاب «کوچه نقاشها» هم قصه دیگری با این مضمون آمده است: یک نفر از گردن کلفتها و پهلوانهای تهران به نام مصطفی بوده که چون دیوانه اهل بیت علیهمالسلام بوده به او «مصطفی دیوونه» میگفتند. این آقا مصطفی در عالم جوانی با تیم «داشها» یک شب جمعه به باغ خاله در فرحزاد میروند. از آن طرف هم آقا سیدمهدی به باغ خاله میرود. شاگردان آقاسید که مصطفی را میبینند، به او میگویند امشب یک مقدار رعایت کن. یکی از داشها جلو میرود و میپرسد که مگر امشب چه خبر است؟ تا میگویند آقا سیدمهدی قوام آمده، آقا مصطفی از جا بلند میشود و خدمت آقا میرود و پیشانی آقا را میبوسد و میگوید: ما نوکر سیدها هستیم. آقا سیدمهدی میگوید «ما میخواهیم مثل شما «داش» بشویم. قانونش را برای ما بگو.» مصطفی میگوید: قانونش این است که هر جا نمک خوردی، نمکدان نشکنی. آقا سیدمهدی میگوید: «خب اینکه در قانون ما هم هست، اما شما حرف میزنی یا عمل میکنی؟» مصطی سکوت میکند. آقا سیدمهدی میگوید: «شما این همه نمک خدا را خوردهای، چرا نمکدان میشکنی؟» نقل کردهاند این حرف، آقامصطفی را زیر و رو میکند و نقطه آغاز زندگی جدیدی برای او میشود. از آن به بعد مصطفی با آقا سیدمهدی صمیمی و عاقبت بخیر میشود. هیأت محبانالزهرا سلامالله علیها در محله پاچنار تهران یادگار آقامصطفی (دیوانه اهل بیت علیهمالسلام) است.
برداشت آخر ـ دیگر به خانه برنمیگردم
پدرش هم بر اثر سرماخوردگی و ذات الریه در سن ۱۱۲ سالگی از دنیا رفته بود و سرانجام سیدمهدی هم همین شد، اما با این تفاوت که او در سن ۶۳ سالگی ذاتالریه گرفت. او را به بیمارستان مفرح بردند و به گفته عفت خانم، خواهرش ۱۸، ۱۹ روز در آنجا بستری بود تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. مریم خانم، دخترش میگوید: «وقتی پدرم را به بیمارستان میبردند، گفت این بار که بروم، دیگر برنمیگردم، اما من آن زمان سنم کم بود و نفهمیدم پدرم چه گفت.» عفت خانم، خواهرش هم میگوید: «در دورانی که برادرم در بیمارستان بستری بود، برادران خانمش که پسران مرحوم فیروزآبادی بزرگ بودند، بارها میخواستند برای تجهیزات بهتر، سیدمهدی را به بیمارستان پدر منتقل کنند، اما پزشکان بیمارستان مفرح هم اجازه نمیدادند و حتی خودشان به جای پرستار بالای سر او میچرخیدند و میگفتند انجام کارهای آقاسید و عیادت از او عبادت است. ما نمیگذاریم او را از اینجا ببرید. پس از فوتش هم یکی از پزشکان همان بیمارستان به همراه خانمش به منزل ما آمد و بسیار گریه میکرد که من به او گفتم: شما وظیفه خود را انجام دادید. پیکر برادرم در قم در صحن حضرت معصومه سلامالله علیه دفن است.» یکی دیگر تعریف میکند: روزی که پیکر سیدمهدی قوام را برای دفن به قم آوردند، به اندازه دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه سلامالله علیه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت. حاج آقا کنعانیان از مریدان آقا سید بود. روزی این خاطره را برای آقامحسن، خواهرزاده آقای قوام تعریف میکند که: «بعد از اینکه حدود ۳۰ سال از فوت آقاسید میگذشت، یک شب خواب دیدم که در مشهد هستم و عدهای به کندن در صحن حرم امام رضا علیهالسلام مشغول هستند. در خواب شاکی شدم که چرا دیگر به حرم هم رحم نمیکنند. جلو رفتم و از آن افراد پرسیدم چرا در صحن امام رضا علیهالسلام چنین میکنید؟ گفتند: مگر خبر نداری، مرحوم قوام را میخواهند به اینجا انتقال دهند.»
منبع: نشریه خیمه
حکایت اول:
سید
مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود . هر کس که میشناختش می
گفت مرد خدا بود . همه به ایشان ارادت داشتند . یکی تعریف میکرد: روزی که
پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازهی دو تا صحن بزرگ
حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده
بودند که باور کردنی نبود. زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به
تابوت…
خدایش بیامرزاد
حکایت دوم:
خانم عفت قوام زاده همشیره آسید مهدی قوام نقل میکند:
آقای
هاشمی نژاد تعریف کرد: از یک میوه فروش که روی چرخ میوه ریخته بود برای
دیدن سید میوه خریدیم. وقتی خواستیم پول بدهیم، پول را قبول نکرد. گفتم اگر
مبلغ را نگیری میوه را نمیبرم. میوه فروش گفت آقا سید دست من را گرفت و
از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگیرم؟
بعد تعریف کرد یک روز سید با
عیالش از خانه بیرون رفتند من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم به خانهی
سید رفتم مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که در خانه
باز شد و سید با عیالش وارد شد.
نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت «حالا که تا اینجا آمدهای بیا برویم یک چایی بخوریم»
داخل
خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد. بهم گفت:«اهل کجایی؟» گفتم
خاکسفید. گفت:«این فرش دستی ها مال تو. یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن
بگذار. هرچه هم که از بارت ماند و نخریدند شب خودم از تو می خرم.»
حکایت سوم:
آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:
آقا
سید مهدی قوام رضوان الله تعالی علیه مرد بسیار یزرگ و با سعه صدری بود،
اعجوبه ای بود! شبی دزدی وارد منزلش می شود همین که فرشی را جمع کرده و در
حال بردن بود آقا سید مهدی بیدار می شود، با کمال خونسردی به او می گوید:
می خواهی این فرش را چه کنی؟ دزد می گوید: می خواهم آن را بفروشم.
آقا
سید مهدی می گوید: اگر بفروشی آن را از تو خوب نمی خرند، من آن را به تو
مباح کردم، حلالت باشد. برو آخر بازار عباس آباد، بگو سید مهدی فرستاده! آن
را بفروش و برو کاسب شو!
بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.
یکی از مراجع تقلید با اشاره به اتفاقات اخیر مسجدالحرام، گفت: امروز این افراد در مقدسترین منطقه جهان شروع به تکفیر و جنگ کردهاند.
به گزارش خبرگزاری فارس از قم، آیتالله ناصر مکارمشیرازی صبح امروز در جلسه خارج فقه خود که در مسجد اعظم حرم مطهر حضرت معصومه (س) برگزار شد با اشاره به حدیثی از امام حسنعسکری (ع) اظهار کرد: دوست جاهل رنج و ناراحتی است.
وی افزود: هیچ مذهبی به اندازه اسلام در باب علم سخن نگفته است و از آغاز خلقت بشر عظمت علم را میتوان دید و به دلیل اینکه انسان دارای علم و دانش بود همه موجودات در برابر انسان سجده کردند.
این مرجع تقلید با اشاره به اینکه در محیط جهل و نادانی پیامبر اکرم (ص) مبعوث شدند، گفت: همه انسانها نباید به جهاد بروند و برخی از افراد باید به جهاد علم بروند و پایههای علمی کشور را محکم کنند.
آیتالله مکارمشیرازی تصریح کرد: به همان اندازه که از علم تعریف شده است به همان اندازه نیز از جهل گفته شده دوری کنید و افرادی که فعالیتی را بدون علم انجام دهند فسادش بیشتر از ثوابش خواهد بود.
وی با اشاره به اینکه آدم جاهل هیچوقت مسیر درست را پیدا نخواهد کرد گفت: ممکن است در این مسیر زحمات زیادی بکشد اما این امکان نیز وجود دارد که دچار گناه شوند.
استاد حوزه علمیه قم خاطرنشان کرد: در برخی مواقع زمانی که سخن از وجوهات میشود برخی افراد میگویند اجازه دهید این مبلغ را برای ازدواج جوانان استفاده کنیم در حالی که نقش علم و دانش، تبلیغ و علوم اعتقادی را در جامعه درک نکردهاند.
آیتالله مکارمشیرازی با اشاره به اینکه کسی که دوست فرد نادان شود به زحمت خواهد افتاد، گفت: به هر حال امیدواریم با توجه به این مسائل در فراگرفتن علم بیش از بیش زحمت بکشیم و علم خود را به دیگران انتقال دهیم و به علم اهمیت دهیم و از هر فرصتی برای تبلیغ دین استفاده کنیم.
وی بیان کرد: اخیرا در مسجدالحرام فردی بد و بیراه میگوید و از ایرانیان بدگویی میکند این در حالی است که این افراد چند هفته قبل کنگره ضد تکفیریها را برگزار کرده بودند.
این مرجع تقلید با اشاره به اینکه این افراد مدعی جنگ میان شیعه و سنی هستند گفت: امروز این افراد در مقدسترین منطقه جهان شروع به تکفیر و جنگ کردهاند.
آیتالله مکارمشیرازی تاکید کرد: پس از ظهور و جنایتهای گروههای تکفیری و داعشی معلوم شد این مکتب تکفیر بر ضد عقل و قرآن کریم است و آبرومندانه است که از این مکتب وهابیت فاصله بگیریم.
وی با اشاره به اینکه میوه مکتب وهابیت داعش است، گفت: باید سعی کنیم از این مکتب فاصله بگیریم و با توجه به این امر باید به دامن اسلام برگردیم.
استاد حوزه علمیه قم یادآور شد: ایران و یمنیها و تمام شیعیان میخواهند مسئله یمن به صورت سیاسی حل شود و اگر طرفدار آزادی یمن هستید باید ببینید خواسته مردم یمن چیست، باید دید که این افراد در همه جا جنگ و ویرانی را آغاز میکنند و آن وقت میگویند تقصیر ایران است.
آیتالله مکارمشیرازی با اشاره به اینکه عراقیها و یمنیها حق دفاع از کشورشان را دارند، گفت: یمنیها حاضر به مذاکره هستند تا کشور خود را به صورتی که مردم خواستار آن هستند اداره کنند.
وی تصریح کرد: چه کسی میخواهد مکه و جده را بگیرد و رسوایی جده در تاریخ ماندگار شده است و در تاریخ سابقه نداشته است.
این مرجع تقلید با اشاره به اینکه اخیرا نامهای برای ما در خصوص اتفاقات مسجد الحرام ارسال شده است، گفت: امیدواریم این تذکر را تذکر دوستانه بدانند و مسلمین را از این عذاب الیم نجات دهند.